|
دل تنگي و غم
|
اینجا چون ادرس وبم عوض کردم
علتشم اینه که میخوام واسه خودم بنویسم و درددلم رافقط خدا بخونه
بای![]()
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار ديوار
ديدم يه سايه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد
گفت:تنهايي
گفتم:آره
گفت:دوستات كوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!
گفتم:اشتباه كردم
گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي
گفتم:نه
گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟
گفتم:بودم
گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟
گفتم:بردم، همين الان بردم
گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي
گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)
-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش
گفتي:ببخشم؟
گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري
گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟
تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟
گفتم:آخه تنهام
گفتي:پس من چي رفيق؟
من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت
من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن
اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو
من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،
هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي
اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم
ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم...
گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقي
بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي
يك كلام،خدا تو بهتريني
دیگر از تنهایی نمی گویم
دیگر شکایتی از فاصله ها ندارم
دیگر آموختم وقتی چاره ای بر دردی نیست باید بر آن درد دل بست
و من دل می بندم بر تنهایی خویش و بر بی رحمی فاصله ها...
خدايا خدايا براي تو مي نويسم از خود از خودم مي گويم مي دانم که مي داني که چه مي گذرد در تنهاييم خدايا براي تو مي گويم براي تو که تنها همدم من هستي براي تو که لحظات تنهاييم را همراهي مي کني براي تو که سلطان تمام جهان هستي براي تو که تنها گوش براي شنيدن دردهايم هستي براي تو که مرا آفريدي و از من نگهداري مي کني خدايا براي تو مي نويسم مي داني که چه مي گذرد پشت تک تک قطره هاي اشکم .همه چيز را مي داني خدايا مي نويسم تا خالي شود اين دل سنگين چشمم ببارد مي نويسم تا خالي شوم خالي شوم تا بمانم... ... بمانم تا بنويسم خدايا چه زيبايي تو خدايا مي دانم که دوستم داري خدايا خدايا خدايا ... ..
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی
خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت را بدون حضوراوجشن بگیری
خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جزاونی که انتظار داری بهت تبریک بگه!!!!!
خیلی سخته ......
کنار پنجره اتاقم نشسته ام پیشانیم را به گوشه پنجره تکیه داده ام و به یاد آن روزها که این غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت می خورم
این روزها که زمین و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه ای سیاه در دل این دریای غم دور افتاده ام
سالهـــای عمرم به شتاب گذشته و من اینک چون درختی که بر خزان برگهای پزمرده خویش مینگرد
آنها را در فغان خود می بینم خدایـــــــــا موج سنگین گذر زمان را احساس میکنم
روزهای بیهوده و تکراری که از پی هم می گذرند...
بارها به خاک گفته ام زندگیم را فرا گیرد
اما ببین خدا خاک هم مرا نمی بیند
در دل خسته ام چه می گذرد ؟
من تمام هستی ام را در نبـــــرد با سرنــــوشت در تهاجم با زمــــان آتش زدم کشتم من بهــــار عشق را دیدم ولـــــی باور نکردم یک کلام در جزوهایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهـــــای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یــــادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
بهارم رفت عشقم مــُـــــــــــــرد
یـــــــارم رفــــت ...
ای کســانی کـــه پـــس از مرگ مـــن مــامـــور دفــــن مـــــن هستيد،
می خــــواهـــــم بعـــــد از مــــــرگـــــــم،
تــــابوتـــم را بـــا پــارچـــه ی سيـــاهی بپـوشـانيد تــا همه بفهمند کـه زندگــانی مــن سيــاه
بــوده ...
پــــاهـــايم را بيــــرون بگذاريــد تـــــا همه بـــدانند کــه پا برهنه زيسته ام ...
دستهايم را بيرون بگذاريد تا همه بدانند دست بسوی کسی دراز کــرده بودم ...
چشمهــــايـــم را بــــاز بگذاريــــد تــا همه بدانند که چشم براه کسی بوده ام ...
و در آخــــر!!!
می خــــواهــــم بـــدانم که اولين کسی که به مزارم ميايد و آخرين کسيکه مزارم را ترک
می کند کيست ؟
امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم
" با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی!
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!!
ناگهان
دیر می شود